آسمانی نیستم ،یک اهورای زمینی هستم آن هم از نوع خاکی!۲۸ سالمه و یک لیسانس گرفتم.با اجازتون هر از گاهی آبروی نویسنده ها را میبرم و می نویسم.دری وری می نویسم اما سوای اینهمه وآنهمه ایراداتش تنها یک خوبی و حسن احتمالی دارد وآن هم اینه که حرفهای خلوتم رارنگ زده با رویا آمیخته تقدیم وتقدیس کرده ودر سفیدی کاغذ)جدیداًاینترنت( پیشکش می نمایم.این قسمت از نوشته هایم که با نام ـآخرین نامه ام برای تو ـکه در اصل داستان بلندیست در چندقسمت ارائه خواهم کرد که این اولین قسمت آن است.
آخرین نامه ام برای تو
((گونه هایم رابه آفتاب خواهم سپرد
وشانه هایم رابه آتش باد
و به نامم
ادامه خواهم داد))
فصل اول؛
صدای اره برقی گوشها راکر کرده بود.مردنجارباچنان جدیتی به کارش مشغول بود که بیننده فکرمی کرد اگر مردنجار درخت راقطع کند جایزه نوبل خواهدگرفت.بچه های کوچک وپیرمردها اطراف نجارایستاده بودند همه منتظربودندکه چه وقت مقاومت درخت به پایان می رسدوبر زمین می افتد.مردان میانسال تسبیح به دست بیکار که تعدادشان درپایتخت نیز زیاداست هرکدام درمورد درخت نظری می دادند و ازاین وضعیت لذت می بردند.آفتاب ازلای برگهای درخت ، پیشانی مردنجار پیر را که سیگاری هم پشت گوشش گذاشته بود می سوزاند.
حدودساعت ده صبح بود که به یکباره صدای جمعیت بلندشد ودرخت قدیمی خیابان برزمین افتاد.درختی که مظهر ایستادگی ، شکوه وقدمت درمحل بودبه دست اهالی همان محله که سن هیچکدامشان به درخت نمی رسید اکنون به چوب مرده ای تبدیل شده بودکه باید هرچه سریع تر از سرراه ماشین هابرداشته می شد.
صدای هورا کشیدن مردم به خاطر افتادن درخت آنقدربلند بودکه توانست آرش را ازخواب صبحگاهی بیدارکند.آرش بابی حوصلگی بلند شدوازپنجره نگاهی به خیابان انداخت و درخت بریده شده راوسط خیابان دیدوفهمیدکه علت این سروصداها همان درخت است.آرش بازگشت ونگاهی گذرا به آینه انداختودستی به موهایش کشیدو در دل گفت:
- چقدراحمقند که برای افتادن این درخت زیبا هورامی کشند!
باوجوداین شرایط نیما هنوزخوابیده بود.چهره معصوم وکودکانه اش به سمت آرش بود.آرش به طرفش رفت وبایک لگد ،آرام به پهلویش زد.نیما که به این کارهای آرش عادت داشت و ازآنجاکه خوش خواب بودتوجهی به آرش نکردو به پشت غلطید ودوباره خوابید.آرش که دست بردارنبودملافه اش رابرداشت وبه گوشه اتاق پرت کرد.نیماباصدایی خواب آلودو رعشه دارگفت:
- چیه پاشو برو دنبال زندگیت ولمون کن بخوابیم دیگه.
آرش گفت:چقدر میخوای بخوابی؟ظهرشد به خدا اگه پانشی خودم از پنجره میندازمت بیرون حالیته یا نه؟
- بابا چیه...؟ اول صبح مثل اعراب حمله کردی که چی بشه؟جون مادرت بزار بخوابم.
آرش که افتاده بودروی دنده لجبازی گفت:عمراً ،باید بیدارشی ،نمیدونم چه جوری اینهمه ساعت میتونی بخوابی..!
- اِ...بلدنیستی؟بیا ،بیا سرت رو بزاراینجا بعد چشماتو ببندبعدش دیگه حلّه به همین راحتی.
-بانمک ممنون که یادم دادی حالا پامی شی یا...
نیما- همون یاقبوله آرش جان
- همون یا؟پس بگیر(آرش باهردوپا رفت پشت نیما وایستاد)
نیما- ای بابا بج ایفل بیا پایین ،کاری نکن یه چیزی بهت بگم ها..!؟ - من کاری می کنم که تویه چیزی بهم بگی
نیما که هنوزپلکهایش راباز نکرده بود دوباره غلط زدو گفت:میخواستم بگم بزاربخوابم
- تو که همه عمرت روخوابی کی میخوای زندگی کنی؟
نیما- من نمیخوام زندگی کنم میخوام بخوابم ،خوبه؟
- اَه نیما پاشو دیگه میدونی ساعت چنده؟
نیما- نمیخوام بدونم میخوام بخوابم.
-بس کن دیگه بخوابم بخوابم بخوابم...
نیما- باباجون تو چته؟خودت که مثل داروغه ها شب تاصبح بیداری اول صبحم که باخروس همسایه از خواب پا می شی ،حالا هم که اومدی گیر دادی به من بدبخت ،اصلاًتو با بچه مردم چیکار داری؟ بدوبرو دنبال کارت تامن یه کم استراحت کنم آفرین برو.
آرش وسط اتاق استاد ودستهایش رابه کمر زد و با فیگور ولحن خاصی گفت:راست میگی اصلاً به من چه مربوط که نسترن الآن منتظرته ،آقاعذرخواهی مراپذیرا باشید یعنی خواهشمندیم یعنی استدعا داریم شما را به خدا مارا یعنی حقیر راببخشایید...
جملات آرش که تمام شد نیما مثل برق ازحالت خوابیده به حالت نشسته تغییرحالت داد چشمهایش را بازکردو به ساعت نگاه کرد.در حالی که داشت غر می زد دنبال لباسهایش می گشت.
- ای بابا یکی نبودبه مابگه آخه آبت نبود ،نونت نبود این زن گرفتنت دیگه چی بودآخه !داشتیم زندگیمونو می کردیم دستی دستی خط کشیدیم رو خوشی هامون ،این جورابای صاحب مرده من کو؟تو که زن نداری بفهمی من چی میگم ،آره آرش خان وقتی خدای نکرده ،زبونم لال یه بدبختی زن جنابعالی شد حالیت میشه من چی میگم.
نیماباعجله لباسهایش راپوشیدو به سرعت ازدرخارج شد اماچندقدم نرفته بود که برگشت ودر چارچوب در ایستاد:
آرش ممنون که بیدارم کردی ،راستی یادت نره ساعت هفت منتظرتیم.
- باشه برو دیرشد.
نیما در را بست ورفت وآرش دراتاق تنها ماند.چند دقیقه ای ازپنجره به خیابان نگاه کردو مردم رادید
که اطراف همان درخت پرسه می زنند ونیما را دیدکه به سرعت ازسر کوچه پیچید ورفت.نیماکه رفت ازپنجره فاصله گرفت وضبط راروشن کرد.صدای موسیقی آرامی دراتاق پیچیدو نیمادرهمان جایی که نیما خوابیده بود دراز کشید.آهنگ آرام ودلنشینی بود.
آرش از آنجائیکه عادت نداشت صبحانه بخورد ازاین بابت آسوده بود.حوصله بیدارشدن نداشت دستهایش راپشت سرش بردوبه هم قفل کرد وآرام آرام به خواب رفت.مدتی گذشت که به یکباره ازخواب پرید و نشست. گلویش خشکیده بودو تمتم بدنش ازعرقی که کرده بودخیس بود.حرارتی از درون بدنش گرمش می کرد.به اطرافش نگاهی گذرا کرد مثل اینکه میخواست مطمئن شودتو اتاق خودشان است ودر حالی که نفس نفس می زد به فکر فرو رفته بود.مثل جن زده ها باتمام دقت به دیوار نگاه می کرد.کابوس ترسناکی دیده بود.دستهایش آشکارا می لرزیدند.نگاهش را از دیواربرگرفت و در حالی که دستان لرزانش را باپنجه های باز مثل کسی که قنوت گرفته است به آرامی بالا می بردبه آنها نگاه می کرد.مدتی به همین منوال گذشت تا آرش به خودش آمدوبلند شد.به دستشویی رفت وسرش رازیر شیرآب گرفت.آنقدر؟آب به سر وصورتش ریخت که خنک وآرام شدو خواب ازسرش پرید.
سرش رابالا آورد وبه آینه دستشویی نگاه کرد.طوری نگاه می کردکه گویا ازآینه سوألی دارد.تصویرخودش را درآینه می دیدمثل همیشه بودو هیچ تغییری دراو وجود نداشت وتنها موهایش کلاملأ خیس وآشفته بودند.دستش رابالا آورد و برصورت وپیشانی اش کشید.تمام این حرکات رادر آینه می دید.
آرامش خود راباز یافته بودوداشت سعی می کرد خوابش را به یاد بیاورد.امکان اینکه خوابش راکامل به یاد بیاورد نبود تصویری درهم در ذهنش مانده بود.آرش به یاد می آورد که درقبرستان بوداما اینکه آنجا چه کاری داشت رابه یاد نمی آورد.هوای قبرستان آفتابی بود وبادخشک وگرمی می وزید که شدت بسیارزیاد آن، گردوخاک را برسر آرش می ریخت.آرش با اسرار وسماجت درقبرستان قدم می زد و ازکنارقبرها می گذشت.قبرستان خالی بود و هیچ کس غیراز آرش آنجا نبود.او همچنان به سمت انتهای قبرستان پیش می رفت.گامهای آرش آرام ولی سنگین بودند.طوری راه می رفت که انگاری می ترسیدباد تعادلش را به هم بزندوبر زمین بیفتد.به انتهای قبرستان رسید وایستاد.یک قبرکه تمیزتر وتازه تر ازبقیه بوددرمقابلش بود.آرش ایستادو نگاهی به اطراف انداخت هیچ جنبنده ای نمی جنبیدوتنها زوزه های بادو گرد وخاک بود که دیده می شد.کنارقبر نشست وخواست نوشته روی قبر رابخواند اماهر قدر تلاش کرد موفق نشد.کلمات وحروف روی قبرحرکت می کردند ودرهم فرو می رفتندکه باعث می شدآرش نتواند آنها رابخواند.همچنان که به سنگ قبرخیره شده بود ناگهان متوجه یک سایه کوچک روی قبرشدو چون می دانست کسی تو قبرستان نیست عرق سردبرتنش نشست.چنان ترسید که لحظاتی جرأت نکردبه پشت سرش نگاه کند.به هرشکل ممکن برگشت تاببینداین سایه اینجا چه کارمی کند.برگشت وبادیدن صاحب سایه بلندشدو باترس یک گام به عقب برگشت.پیرزن کوتاه قدی دید که چهره وحشتناکی داشت.لباسش کهنه وپاره پاره بود ونمی شد گفت لباسش چه رنگی است!تمتم پوست صورت ودستهایش کاملاًچروکیده بود.رنگ صورت پیرزن به رنگ ابرهای تیره بود و.بینی پهن وبزرگ وچشمان دایره وار پیرزن که کاملاًبازبودند چهره ای ترسناک به این پیرزن داده بودند.بادشدیدی که می وزید لباسهای کهنه اش رابه رقص درآورده بودوصدای لباسها به گوش می رسید.هیچ حرفی نمی زد وبه چهره آرش زل زده بود.
آرش تحمل این وضع رانداشت وکمی به خودش جرأت دادو از اوپرسید که اینجا چه کار می کند؟
پیرزن با کمی سکوت پاسخ داد که آمده است رازی را از آینده فاش کند وبه آرش ازآینده بگوید اما آرش با تکان دادن سرش نشان داد که حرف او را نمی پذیرد.به او گفت که یک دروغگوی بزرگ است وآمده است تا آرش را بترساند.اگر او دروغگو نبود پس چرا قبل ازاینکه آرش کنارقبر تازه بنشیند هیچ خبری ازاو در قبرستان نبود؟اصلاًدر قبرستان کسی نبود پس اوازکجا آمده بود؟آرش این فکرها را ازذهنش گذراندو به پیرزن گفت که او شیطان است
پیرزن ناراحت شد ومثل کسی که می خواهد برود صورتش رابرگرداند وبا صدایی خفه وخشن گفت که اگر اینچنین است او نمی تواندچیزی به آرش بگوید.این حرف را زدوحرکت کرد وکم کم داشت از آرش دورمی شد.آرش که مانده بود چه کند همچنان داشت نگاهش می کردوموهایش با باد تندی که می وزید درتلاطم بودند.پیرزن داشت می رفت اما هنوز راز خود رانگفته بود.پیرزن با پاهای برهنه اش ازمیان گردوغبار می گذشت که آرش پشیمان شدو خواست تااز راز او خبردارشود.ازپشت اورا صدا زد اماپیرزن داشت می رفت وتوجهی به داد زدن آرش نداشت.دوباره سعی کردوبلندتر داد زد اماپیرزن هرلحظه دور و دورتر می شدتا اینکه میان گرد و غبارقبرستان ناپدیدشد.شایدهنوز برای افشای راز پیرزن زود بود.آرش تمام قدرتش راجمع کردو چندبار خواست پیرزن راصدا بزند اما نتوانست.دوباره نیرویش راجمع کرد وبا یک حالت عصبی فریاد کشیدو در همین لحظه از صدای خودش ازخواب پرید.
پایان قسمت اول.منتظر نظرات فنی و غیرفنی شما هستم



